یک فیلم شاعرانه تجربه‌گرا/ نگاهی به فیلم «ناگهان درخت»

سینماسینما، سمیه هاشمیان

ناگهان درخت فیلمی از صفی یزدانیان است که بسیاری این فیلم را ادامه فیلم پیشین این فیلمساز، در دنیای تو ساعت چند است؟، می دانند که این نگره، دور کننده از دریافتن اصل مطلب است. اینکه دو فیلم بنابر نشانگی ادامۀ هم باشند؛ نه تنها امری اشتباه نیست که می تواند یک قاعده و رکن کارآمد برای تداوم کارهای یک هنرمند باشد چنانچه از یونان باستان تا کنون سری نمایش های تریلوژی (سه گانه) بارها از سوی نمایشنامه نویسان و این روزها از سوی فیلمسازان وجود داشته است. به هر روی مرکز ثقل و گرانیگاه هر اثر هنری با همه تحولات و دگرگونی ها همچنان یک هنرمند است که او به همه چیز سمت و سو می دهد و با انگارۀ وجودی خویش دنیای پیش رو را برایمان تصویر می کند. 

با این دیباچه خواستم بگویم که نمی خواهیم از ابتدا فیلم ناگهان درخت را در قیاس با فیلم پیشین بررسی کنیم بلکه در ابتدا به یک اثر مستقل خواهیم پرداخت که برای خود ویژگی هایی دارد و همین هویت و جایگاه راستین در گام بعدی شاید این قیاس ها و تطبیق ها را به جریانی قابل تاویل بدل سازد وگرنه این خوب است و آن بد، نه راه به جایی می برد و نه زبان نقد را به مراوده ای کارآمد خواهد رساند.  

فیلم تازۀ صفی یزدانیان در نگاه اول یک فیلم کالت است که به اصطلاح به شیوۀ خودزندگی‌نامه (اتوبیوگرافی) یا شخصی نوشته و مقابل دوربین دکوپاژ شده و میزانسن بازیگران و دنیای پیرامون شان بر همین پایه شکل گرفته است. فیلمی که در آن فرهاد (با بازی پیمان معادی) به نشانۀ فرهاد کوه کن در رودررویی با معشوقه (مهتاب با بازی مهناز افشار) باید که به تنگنا و بن بست رسیده باشد و در آن رنج عاشقانه ای رقم بخورد اما با این تفاوت بارز که در آن یک مسیر خطی حاکم نیست بنابراین این درام به اصطلاح عاشقانه در یک مسیر معین، مشخص و پیش برنده ما را با اصل عشق همراه نمی کند، هر چند که در نهایت نیز به دور از این مفهوم نیز نخواهد بود اما در این بین شکل روایت است که در فضایی سیال و نابسامان اصل مواجهه را با دگرگونی متفاوتی همراه می کند و شاید کمی سردرگمی و مخالفت مخاطبان در همین روال غیر عادی باشد. اما از همان نگاه ابتدایی روشن است که ناگهان درخت فیلم چشمگیری با چشم اندازی در خور تامل است و حالا اگر کم و کسری هم دارد که حتما دارد، باید از منطق روایی خودش باشد که نویسنده و کارگردان که هر دو یکی هستند، در این بازی جاهایی کم آورده اند یا به اشتباه کم گذاشته اند. به هر تقدیر مسیر بازی درست و قابل درک است؛ هرچند قصه سرراستی ندارد و به راحتی نمی دانیم چرا باید فرهاد نقبی به کودکی بزند و در آنجا مادر را بسیار بزرگ و درخشان بداند اما پس از این دیگر ملاحظات خیرخواهانه برای کودک رقم نمی خورد؟! 

 در این فیلم دیالوگ‌های بی بدیل و موجزی -به اصطلاح مینیمال- شنیده می شود که دلالت بر شاعرانگی کلام دارد. قاب‌های تصویری بسیار زیبا که از حال و هوای طبیعت گیلان سود می برد و همچنین آهنگسازی گوشنواز کریستف رضاعی و انتخاب‌های موسیقی اش ما را به دریافتی دقیق تر رهنمون خواهند کرد و در واقع از یک بافتار شاعرانه بسیار لذت خواهیم برد تا اینکه همۀ اتکای ذهن و روان مان دریافت یک خط پیرنگ باشد که بتوان با شیرازۀ آن ذهنمان را آرام نگه داریم چون فیلم امکان دیگری را نیز می طلبد که فراتر از همین یک خط های کلیشه شده است که قرارداد کم جانی برای حضور در سینماست. 

شاید برخی از مخاطبان با شخصی نگری صفی یزدانیان در این فیلم کالت، ارتباط برقرار نکنند اما گاهی سینما بهتر است رو به جریان های نوتر گام بردارد و از حس و حالتی بگوید که پیش از این تجربه و دیده نشده است چنانچه اُمبرتو اِکو در این باره باور دارد که برای احراز چنین موقعیتی، عشق‌ورزیِ مخاطبان شرطی اساسی اما ناکافی‌ است؛ اثر هنری باید جهانی خودبسنده به ارمغان آورد تا طرفدارانش بتوانند شخصیت‌ها و رویدادها را همچون جنبه‌هایی از جهان محفلی و فرقه‌ای خود یادآوری و نقل کنند.

به هر حال هر یک از ما در جهان، هویت مستقل و خاطرات و دقیقه های بی بدیلی داریم که اینها می تواند تبدیل به اثر هنری شود فقط کافی است کدهای بیرونی را بر پایۀ خاطرات مشترک و خرد جمعی شناسایی کنیم که در مواجهه با این گزاره ها بتوان بهتر بر آنها مسلط شد. دهۀ ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ برای هم نسلان صفی یزدانیان این کدها را متعارف تر می کند و حالا می ماند نسل های بعدتر که باید قدری بیشتر به مرور تاریخ معاصر بپردازند و برای درک بهتر خویش به مرور زندگی پدران و مادرانشان خو بگیرند و دنیا را از دریچه ای دیگر نیز قابل فهم سازند وگرنه ماندن در عمر کوتاه زندگی درخشانی را پیش رویشان قرار نمی دهد. 

فرهاد با آنکه کودکی کرده و در دامان مادر پرورش یافته و لذت ها برده اما در دنیای بزرگسالی تجربه مبارزه، سیاست و زندان او را با اندوه تلخ تری همراه کرده و همه اینها در برابر یک روانکاو یا دوست واگویه می شود. اوضاع روح و روان بسامان نیست پس منطق روایی کمی برهم ریخته می شود و حالا در مواجهه با فرزند هم او و هم همسرش مهتاب تردید دارند و برای همین این فرزند دو بار تلف می شود و سرآخر چون شمایی رویاگونه، برخورد ماشین به درخت پایان بخش همه این مرورها و تکرارهایی است که انگار در دنیا معلق می ماند. مواجهه ماشین که نمایانگر یک ابزار صنعتی با درخت که یک عنصر فعال در طبیعت است، همانند همان دوران کودکی و بزرگسالی این تردیدها را با یقین بیشتری برای ایجاد تصادمی زودهنگام به کار می گیرد و یک پایان باز شکل می گیرد که آیا فرهاد صاحب فرزند می شود؟ یا اینکه این پسر بدنیا نیامده، در این کابوس پس از تصادف برای همیشه از بین خواهد رفت؟! به هر حال صفی یزدانیان به شاعرانگی متن و جهان استعاره ها بیش از صراحت، خطی بودن روایت و پردازش صرفا داستانی بها می دهد و این هم از معادلات پردازش شده عصر فرامدرن است که دیگر وفاداری به ترکیب های منجر به یک ایسم یا بهره مندی از چهارچوب و عناصر و قواعد یک قالب و مدیوم دارد از بین می رود و هم اکنون ما برای جهان تلفیق ها، آمیزش ها و بینامتنی ها بهای بیشتری قائلیم یا دستکم آثار هنری و به اصطلاح جشنواره‌ای از چنین منظرگاهی تولید و اجرا می شوند. سینمایی که در ایران ما سینمای هنر و تجربه خوانده می شود. 

ناگهان درخت، به کارگردانی صفی یزدانیان، شاید در ادامه فیلم نخستش، در دنیای تو ساعت چند است؟، باشد که است و باید هم باشد اما باز هم با تمام ریشه ها و رویکردهای مشترک همچنان وجود مستقلی دارد و با نگاه افراطی تری به شاکله و شیرازه اش بها می دهد. تقدیر، شاعرانگی، ماجرای عشقی، مرور خاطرات گذشته، از جمله جان مایه های مشترک این دو اثر سینمایی است اما در این جا و در ناگهان درخت رویکرد اصلی از انسان به سوی اشیا و طبیعت گرایش پیدا می کند و این همان درنگ متفاوتی است که شیرازۀ اثر را با یک هویت مستقل تر همراه می کند. اگر در فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟، فقط پردازش زمان گذشته و مرور خاطرات اصل و اساس می شود، در ناگهان درخت یک اثر در میان حال، گذشته و آینده سرگردان است؛ درست مانند سرگردانی فرهاد که نمی داند آن گذشته مادرانه و کودکی زیبا، چرا از او دریغ شده و چرا امروزش با دستاویزی بیرون از خودش به نام جامعه و سیاست در حال ویرانی است و حالا به اتکای آینده، یکی مثل خود را در دنیا به ثمر گذارد یا اینکه همه چیز در خودش تمام شود؟! 

به هر حال فرهاد عاشق سینما و شعر است و روال شاعرانه فیلم ناگهان درخت بیانگر ساخت رویاگونه یک فیلم است که در واقع خود فرهاد دارد آن را می سازد. فیلمی که ما نیز داریم می بینیم و از آن ذهنیت، عینیت پیوسته و اتفاقا مرام شاعرانۀ فیلمساز یا فرهاد هم بر ما مشخص می‌شود و این همان کدهای تبدیل یک امر شخصی به امری همگانی است و دیگر با آنکه فیلم خاطرات و تجربیات صفی یزدانیان است اما در یک دفترچه خاطرات یا ذهن مخدوش و مشوش چیزی باقی نمی ماند بلکه همه چیز تبدیل به اثر نوین و قابل اعتنا می شود. 

شاید ناگهان درخت کمی بیش از حد معمول پراکنده گو است یا هنوز منفذهای ورود به جهان های متفاوت را پیدا نکرده است. جهان هایی که باید با پنجره های مشخص تر این منظرگاه واقعی، فراواقعی و فانتزی را بر ما مشخص کند وگرنه اصل مطلب دقیقا مشخص است اما تکنیک های در هم تنیدگی برایمان واضح و مبرهن نیست و همین ذهن را در جاهایی متوقف می کند و سکته هایی در درک و دریافت به وجود می آید که حتی می تواند ضرباهنگ را مخدوش کند. ما در واقع با یک کولاژ همراه می شویم در حالی که این اثر باید بیشتر هزارتویی، سیال و پازل مانند باشد و ما در این واگرایی و همگرایی ها بتوانیم از دریچه ذهن پر تکاپویمان، این ماجراها، آدمها و فضای استعاری فیلم را بدون شتابزدگی درک کنیم و البته گاهی موفق است مثل همان دقایق ابتدایی که کودکی شیرین و قابل تفسیری را بر ما نمایان می سازد و گاهی همچنان باید پالایش شود یا تکنیک بهتری برای مواجهه با آن در نظر گرفته شود و این دیگر فصل ها را کمابیش تا پایان فیلم دربرمی گیرد و زبان یکدستی را به وجود نمی آورد. هر چند بیان نامنسجم برای این فضای سیال لازم بوده است اما لحن ها در هم گره نمی خورند. 

شاید موسیقی کریستف رضاعی تا حدی به این مهم کمک کرده باشد اما قاب بندی ها و تصاویر زیبای همایون پایور زبان حال ناگهان درخت نیست، و با وجود رعایت اصول زیبایی شناسانه نمی تواند در القای یک فضای رنگین، ذهن را به یک جمع بندی نزدیک کند و هنوز تلاش بیشتری برای این مهم در راه است. به هر حال ناگهان درخت یک تجربه است و در مسیر آزمون و خطاها قرار گرفتن نیز چنین بازنمودی را در پی خواهد داشت. 

شاید بتوان از بازی زهره عباسی در نقش مادر نیز به عنوان یک نکته قابل اعتنا یاد کرد که بیانگر حضور بازیگران ناشناخته و چه بسا تازه وارد است که در ناگهان درخت بهتر می توانستند به ماجراها، آدمها و روایت ها سمت و سوی شاعرانه تری را بدهند چرا که شعر با آشکارسازی ناشناخته ها ملموس تر و قابل درک تر خواهد شد تا در تکرار نشانگان کلیشه شده بخواهد ما را دچار شگفتی کند. چنانچه بخش عمده ای از این ناشناختگی نیز در تکنیک ها و شیوۀ روایت بارز است. اما بازیگران غیر تکنیکی در این فضای زیباشناسانه و تکنیکی خود را به چالش می کشند و بیشتر در مواجهه با ناشناخته ها تاکید بر یک فیلم تازه و بکر خواهند کرد و اما بازیگران شناخته شده و تکنیکی شاید هنوز با خود و کارگردان در چالش اند که دقیقا این لحظه را چگونه باید بازی کنند که بهتر از آب درآید؟! در حالیکه بازیگر نباید با خود یا دیگری درگیر باشد باید بنابر یکی دو نکته یادآوری شده، نقش را و در واقع خود را بروز دهد. این طبیعت فیلم تجربی و نوآورانه است که در پرهیز آشنایی ها و کلیشه ها مسیر بهتری را پیش روی مخاطبانش قرار می دهد.