حس جاری امید/ نگاهی به فیلم «غیرممکن»

سینماسینما، مینو خانی
سومین زلزله بزرگ تاریخ که در ۲۶ دسامبر سال ۲۰۰۴ اعماق اقیانوس هند، زمین را ۱۰ دقیقه لرزاند و باعث از بین رفتن نزدیک به ۳۰۰ هزار نفر و خسارت به ۱۴ کشور جهان شد، موضوع فیلم «غیرممکن» به کارگردانی خوان آنتونیو بایونا شده است. فیلم با ساختاری خطی، روایت‌گر یک خانواده پنج نفره انگلیسی است که برای تعطیلات سال نو به سواحل زیبا، چشم‌نواز و شیک تایلند می‌روند. آفتاب درخشان که بر لحظه‌های عاشقانه و محبت‌آمیز این خانواده می‌تابد، شکوه این شکل از زندگی را بیش از پیش به چشم مخاطب می‌آورد، اما درست روز بعد از سال نو، طولانی‌ترین زلزله قرن، ورق را برمی‌گرداند و سیل ناشی از آن همه چیز را به ویرانی می‌کشاند و اعضای این خانواده را از هم جدا می‌کند تا درام شکل بگیرد.
حادثه وقتی رخ می‌دهد که همه مسافران در حال تفریح در فضای باز محل اقامت بودند. مادر و پسرِ بزرگ/ لوکاس یکدیگر را در میان امواج خروشان و سرکش پیدا می‌کنند، اما پدر و دو پسر در اقامتگاه باقی می‌مانند. با توجه به آنچه در ادامه فیلم رخ می‌دهد باید عنصر تصادف را در اینجا دخیل بدانیم.
کارگردان در صحنه‌های بیمارستان با صحنه‌آرایی و میزانس مناسب، آخرالزمانی را به تصویر کشیده است تا عمق فاجعه را نشان دهد. دو عامل باعث توفیق کارگردان می‌شود: فیلمبرداری از بالا و حرکت لوکاس در فضا یا در جستجوی مادر، پدر یا با هدف کمک به پیدا کردن اعضای خانواده های دیگر، کمک شایانی به ایجاد این حس می‌کند. لوکاس با بازی تام هالند که در اولین کار سینمایی خود موفق عمل می‌کند، تصویر خوبی از موقعیت پسری که باید از مادر زخمی‌اش مراقبت کند، ارایه می‌دهد. بخش بعدی فیلم، جستجوی همسر و لوکاس توسط پدر است که مجبور می‌شود دو پسر کوچک‌تر را به پناه‌دهندگان بسپارد و راهی شود و بالاخره همه آنچه که باید، بر اساس عنصر تصادف در صحنه‌های به شدت شلوغ، درهم و پر از فریاد زخمی‌ها و کسانی که در جستجوی خانواده خود هستند، رخ می‌دهد و اعضای خانواده یکدیگر را پیدا کرده و بعد به سلامت به خانه برمی‌گردند.
«غیرممکن» داستان واقعی یک پزشک اسپانیایی است و به نظر می‌رسد آنچه به عنو‌ان «تصادف» از آن یاد می‌شود باید در واقعیت رخ داده باشد و ما به عنوان مخاطب باید آن را بپذیریم و می‌پذیریم. اما آنچه فیلم را حائز اهمیت می‌کند، حس جاری در آن است: امید.
امید است که باعث می‌شود مادر علیرغم دردی که می‌کشد و تا سر حد مرگ پیش می‌رود، زنده بماند. امید است که به لوکاس جرات می‌دهد در آن صحنه‌های آخرالزمانی به کمک دیگر بیماران برود و تلاش کند آدم‌ها یکدیگر را پیدا کنند. امید است که اجازه می‌دهد پدر، دو پسرش را به دست پناه‌دهندگان بسپارد و خود راه جستجو پیش بگیرد. امید است که به دو پسر بچه جرات می‌دهد در کامیون پناه‌دهندگان با آرامش همراه شوند. امید جایی خودش را به رخ می‌کشد که بعد از فرونشستن سیل در میان خرابی‌ها، لوکاس و مادرش پسر بچه‌ای را پیدا می‌کنند و پسرک در میان اشعه آفتاب، با آرامی دستش را به سمت مادر می‌برد و دستش را لمس می‌کند و جاری شدن این حس در چشم لوکاس، مادر و پسرک می‌درخشد. امید آن چیزی است که در لحظه‌های خطرناک -که می‌تواند خیلی راحت سرنوشت انسان را تغییر بدهد- به کار می‌آید.