جذابیت پنهانِ کاوشگرِ بزرگِ امیال مبهم و مرموز/ نگاهی به مضامین و مولفه‌های اصلی آثار لوئیس بونوئل

سینماسینما، حسین آریانی

۳۷ سال پیش در چنین روزهایی (۲۹ ژوئیه۱۹۸۳ ) لوئیس بونوئل شاخص ترین نماینده مکتب سورئالیسم در سینما و از بزرگترین فیلمسازان تاریخ سینما در ۸۳  سالگی در مکزیکوسیتی درگذشت.  

 از زمان به نمایش درآمدن «سگ آندلسی»(اولین فیلم بونوئل) تا به امروز ، نگاه سطحی، متعصبانه و ایدئولوژیک و ارزیابی ها و نتیجه گیری های عجولانه و غیر دقیق درمورد بونوئل و آثارش همچنان ادامه دارد. ارزیابی هایی که برخی تا بدان جا پیش رفتند که بونوئل را آنارشیستی ملحد، ضد اخلاق و منحرف معرفی کردند.

اما نکته مغفول این که ما برای درک فیلم های بونوئل(یا هر فیلمساز دیگری) راهی به جز این که توجه خود را از سطح به عمق آثار معطوف کنیم، نداریم؛ و اینکه بالاخره باید بپذیریم که نگاه کلیشه ای، سهل الوصول و ایدئولوژیک به آثار چند لایه و عمیق بونوئل دیگر پاسخ گو نیست. همان گونه که با چنین دیدگاهی نمی توان مثلا آثار لنی ریفنشتال یا سرگئی آیزنشتاین را نقد و تحلیل کرد.

به بهانه سالروز مرگ بونوئل، تلاش کردم تحلیلی مقرون به واقعیت و منصفانه ای از مضامین و مولفه های اصلی آثار این فیلمساز بزرگ داشته باشم.

تمایلات چپ گرایانه

یکی از مولفه های مهم آثار بونوئل اندیشه‌های چپ‌گرایانه او است. گفته می شود که در اواسط دهه ۲۰ میلادی، سورئالیست ها از جمله بونوئل و آندره برتون (رهبر سورئالیست ها) به عضویت حزب کمونیست در آمدند.

سورئالیست ها در شماره سوم نشریه سورئالیسم در خدمت انقلاب چنین نوشتند: «قبول ماتریالیسم دیالکتیک به عنوان تنها فلسفه انقلابی و درک و پذیرش بی چون و چرای این ماتریالیسم از سوی روشنفکران دارای گرایشهای ایده‌آلیستی صرف نظر از چگونگی سازگاری این ایده‌آلیسم با توجه به مسائل مشخص انقلاب، این‌ها است ویژگی بنیادین رشد سورئالیست ها».(۱)

 احتمالاً عضویت بونوئل در حزب کمونیست تا اواخر دهه ۳۰ ادامه داشته است. بونوئل هنگام شکل گیری جمهوری اسپانیا ابتدا به آنارشیستها پیوست؛ ولی خشونت آنارشیستها او را به سمت کمونیستها سوق داد. در جریان جنگ داخلی اسپانیا، بونوئل زندگی اش را در کنار نیروهای چپ، وقف مبارزه با فاشیست ها کرد. اما از پیش مشخص بود که بونوئل به عنوان سورئالیستی قاعده‌شکن و چها‌رچوب ناپذیر، نمی‌تواند فرمانبردار و پیرو بی چون و چرای فرامینِ ایدئولوژیکِ حزب کمونیست باشد. به این ترتیب حزب کمونیست‌ که بونوئل روزی با عنوان حزبی با «حداقل شرارت» از آن یاد می کرد، با عملکرد افراطی خود، او را به جمهوری خواهان و میانه روها متمایل کرد.

 بونوئل سال ها بعد از ماجراجویی های سیاسی اش می گوید: «سیاست را دوست ندارم چهل سال است که از این قلمرو به کلی امید بریده ام. دیگر به سیاست باور ندارم» .(۲) یا در جایی دیگر می‌گوید : «از آدم‌های خشک اندیش و متعصب در هر شکل و لباسی بدم می آید آنها مرا کسل می‌کنند؛ و به وحشت می‌اندازند. من به شکل تعصب آمیزی با تعصب مخالف هستم».(۳)

با همه این اوصاف مولفه‌های چپ‌گرایانه حتی پس از خروج بونوئل از حزب کمونیست، همچنان در آثارش حضوری محوری و پُررنگ دارند؛ و این یکی از دلایل اصلی حمله بونوئل به بورژوازی و اصلی ترین پشتیبان و هم‌پیمان آن یعنی کلیسای کاتولیک است.

اندیشه های مارکی دو ساد

 بونوئل در سال ۱۹۲۵ در سفرش به پاریس(در ۲۵ سالگی)، شیفته کتاب های مارکی دوساد شد. اندیشه های ساد در شکل گیری مکتب سورئالیسم و آثار بونوئل نقشی کلیدی دارد؛ و یکی از ریشه‌های مهم رویکرد جسورانه و انقلابی سورئالیست ها در تقابل با نُرم ها و تعاریف تثبیت شده و از پیش تعیین شده است. 

لازم به یادآوری است که اصطلاح سادیسم برگرفته از نام مارکی دوساد است. اینجا باید به ایماژ سورئالیستی تاثیرگذار بونوئل در فیلم «سگ آندلسی» یعنی نمای شکافتن چشم اشاره کنم؛ که تبلور عینی و کلیدی اندیشه های ساد در آثار بونوئل است. لیندا ویلیامز در مجله سایت اند ساند(مارس ۱۹۹۴ ) در مقاله‌ای تحت عنوان «چشم در برابر چشم»، خشونت بر چشم را بدترین نوع خشونت می‌داند و می‌نویسد: «زمان شکافتن چشم توسط تیغ در سگ آندلسی این تماشاگر است که در دردناک ترین موقعیت قرار می‌گیرد». 

تاثیرپذیری از ساد علاوه بر «سگ آندلسی»، در «عصر طلایی» و «فراموش شدگان» و «ال»  پُررنگ تر و برجسته تر از بقیه آثار بونوئل است.

 مارکی دوساد رمان نویس و اشراف زاده ی شورشی فرانسوی، چهره ی تاثیر گذار هنری و ادبی در اواخر قرن هجدهم بود؛ که دامنه تاثیرگذاری اش به ادبیات و هنر قرن نوزدهم و بیستم نیز کشیده شد. آنارشی، بی پروایی و افکار عصیانگرانه ساد برای بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و متفکران پس از خودش الهام بخش بوده است. او را طلایه‌دار سورئالیسم و منادی ماتریالیسم خوانده‌اند.

ساد شخصیتی ضد اخلاق و ضد قانون و عُرف و مُبلغِ ولنگاری و آزادی لجام‌گسیخته و رفتار جنون‌آمیز تنها به اصالت غرایز در زندگی انسان اعتقاد داشت. هنجارگریزی ساد در گذر زمان او را بدل به یکی از نمادهای مبارزه با سانسور کرد. 

در برخورد اول این که شخصیتی چون بونوئل با آن تعهد اجتماعی مسئولانه و آن دیدگاه دلسوزانه و بی اعتناء به امتیازات نسبی و طبقاتی اش به انسان، مجذوب شخصیت هیستریک، منفور و مشمئزکننده‌ای چون ساد بشود که رذایل  را همان فضایل می‌داند؛ برای نگارنده قابل درک و هضم نبود.

بونوئل خود به این پایبندی به اصولِی خاص اشاره می‌کند و می‌گوید: «آنچه فراتر از همه مکاشفات هنری و بالاتر از همه دستاوردهای فکری و ذوقی برایم مانده، یک تعهد اخلاقی روشن و خدشه ناپذیر است، که کوشیده ام در تمام فراز و نشیب های زندگی ام بدان وفادار بمانم. این وفاداری به یک اخلاق مشخص آنقدرها ساده و آسان نیست؛ زیرا مدام با مانع خودخواهی ها، راحت طلبی ها، آزمندی ها، خودنمایی ها، آسان پسندی ها و سهل انگاری ها برخورد می‌کند». (۴) این درست عکسِ آن چیزی است که ساد می‌پسندید؛ و از جهان پیرامون خود طلب می‌کرد.

به تدریج در مورد شیفتگی بونوئل به ساد به این نتیجه رسیدم(البته بدون کاسته شدن از حس دافعه ام به ساد) که شرایط زمانی و مکانی زیست هر شخصیتی و همچنین تاثیری که بعد از خود برجای می‌گذارد، می‌تواند نقش مهمی در تحلیل صحیح تر و دقیق تر آن شخصیت داشته باشد. برای تحلیل شخصیت چالش برانگیزی چون ساد، باید پیش از هر چیز به وضعیت فکری، سیاسی و اجتماعی زمان زیست او در اواسط قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم رجوع کنیم؛ و نظر متفکران و فلاسفه معاصرش و جنبش فلسفی «عصر روشنگری» (که آثار ساد را برداشتی افراطی از مفاهیم اصلی آن دانسته اند) مد نظر قرار دهیم. مفاهیم و مولفه هایی چون آزادی اندیشه، بازگشت به طبیعت مادی و انسانی، رهایی از جزمیت ها و قواعد تثبیت شده و مردود دانستن نظام سیاسی موروثی و پادشاهی و مرجعیت کلیسا و … 

و اگر بخواهیم تحلیل دقیق تری از چرایی گرایش بونوئل به ساد و اندیشه هایش داشته باشیم، باید به مقتضیات زمانی و مکانی زیست بونوئل در اوایل قرن بیستم  و به اروپا در دوران ظهور فاشیسم و به جمع سورئالیست های جوان و پُرشور و سَرمست از آزادیهای پاریس رجوع کنیم. با در نظر گرفتن چنین شرایطی به خوبی می‌توان درک کرد، که شخصیتی چون ساد برای سورئالیست جوان و عصیانگری چون بونوئل در آن مقطع زمانی چقدر می توانسته جذاب و تاثیرگذار باشد.

با گذر زمان، البته بونوئل دیدگاه متعادل تری به ساد پیدا کرد؛ و او سالها بعد در مورد ساد گفت: «هر چیزی زمانی دارد؛ و عشق و علاقه من به ساد کهنه شده است؛ اما هرگز نقش او را در تحول جهان‌بینی‌ام از یاد نمی برم. او زندگی مرا زیر و رو کرد. وقتی فیلم «عصر طلایی» به همراه نقل قول‌هایی از ساد به نمایش درآمد، موریس هن مقاله ای نوشت و ادعا کرد که اگر مارکی مقدس زنده بود با فیلم من مخالفت می‌کرد؛ به او جواب دادم که کار من فیلم ساختن است و نه پاسداری از عقاید یک نویسنده مرده».(۵)

فروید، ضمیر ناخودآگاه و روانکاوی

ظهور سورئالیسم با ارائه نظریات زیگموند فروید پزشک و روانشناس اتریشی- بنیانگذار روانکاوی یا روان تحلیل گری(psychoanalyse) – در مورد ضمیر ناخودآگاه، همزمان بود. سورئالیست ها ازجمله بونوئل متاثر از نظریات فروید، ضمیر ناخودآگاه را به عنوان منبع اصلی آفرینش هنری و رکن اصلی آثار خود برگزیدند. از دیدگاه سورئالیست ها بشر در آن سوی واقعیت به دانش تازه‌ای دست می‌یافت؛ که فراتر و والاتر از واقعیت ملموس بود؛ و تنها راه دست یافتن به آن، آزاد کردن ذهن از قیدِ نظارت خودآگاه و کاوش در ضمیر ناخودآگاه انسان بود. بونوئل تحت تاثیر اندیشه‌های فروید در فیلم‌هایش مانند روانکاوی چیره ‌دست، بسیاری از مکنونات ضمیر ناخودآگاه را به سطح خود آگاهی می‌رساند؛ و به تصویر می‌کشد.

فروید می‌گوید: «امیال ناکامیاب پس از عبور از خودآگاه در ضمیر ناخودآگاه متراکم می شوند». (۶) بونوئل به فرویدی ترین شکل ممکن به کندوکاو در امیال واپس زده و مکنونات ضمیر ناخودآگاه می پردازد؛ و بسیاری از تابوها و ارزش های قراردادی را در آثارش مورد حمله قرار می دهد. او در «سگ آندلسی» تابوی نقدِ صاحبان قدرت و ثروت یعنی کلیسای کاتولیک و بورژوازی را در قالب اثری سورئال و آوانگارد در هم می شکند. دیوید.ا.کوک در کتاب تاریخ جامع سینمای جهان می نویسد: «بونوئل درسگ آندلسی سینمای آوانگارد را در بالغ ترین فراواقعی ترین و فرویدی ترین شکل خود نمایندگی کرد».

یا مثلا در «میل مبهم هوس» تابوی عشق زمینی و رُمانتیسم پیرامون آن را به سخره گرفته می‌گیرد؛ و به شکلی هنرمندانه و ملموس به مخاطب نشان می‌دهد که برخی از این به ظاهر دلبستگی‌های عاطفی در واقع هوسهای ویرانگری بیش نیستند، که سرانجام قربانی خود را به درماندگی و فلاکت می‌کشانند. 

یا حمله به تابوهای اجتماعی و طبقاتی را به وضوح در فیلم «ویریدیانا» مشاهده می‌کنیم. بونوئل شجاعانه تابوی فقرای همیشه مظلوم و درستکار را فرو می ریزد؛ و گداهای فیلمش را بدل به مفسدانی سنگدل و بی ایمان می کند.

فروید می گوید: «ضمیر ناخودآگاه به طور کامل و مطلق از امیال سرکوفته و تصورات واپس زده تشکیل نشده است؛ بلکه آن ها تنها جزئی از این منبع عظیم را تشکیل می دهند. مواد و محتویات ناخودآگاه بیش از این امیال سرکوفته است. روان ناخودآگاه شامل تمامی غرایزِ بشر اولیه است؛ و خوی حیوانی و وحشی قسمت اصلی این منبع عظیم به شمار می آید؛ که برخی از عوامل ارثی و همچنین تمامی امیالی که در دوران تکامل و تحول کودک سر کوفته شده، به آن منضم شده اند». (۷)

در این زمینه مثلا می توان به نمایان شدن خوی حیوانی و وحشی بورژواهای متشخص و آداب دان فیلم «ملک الموت» اشاره کرد؛ که چگونه پس از روزها حبس شدن در خانه، ظاهر متمدن و موجه خود را به فراموشی می سپارند؛ و به امیال مبهم درونشان و به توحش نهفته در ضمیر ناخودآگاه خود باز می‌گردند؛ و وحشیانه به جان یکدیگر می‌افتند؛ و پست ترین امیال و غرایزشان را در بدوی ترین شکل ممکن نمایان می‌کنند. 

رویا و فرا وا قع گرایی

دیدگاه فروید در مورد رویا هم، بونوئل و سورئالیست ها را بسیار تحت تاثیر خود قرار داد. فروید در مورد رویا می گوید: «هر رویایی عبارت است از یک تمایل واپس زده شده که به هنگام خواب یا به صورت اصلی خود تجسم پیدا کرده یا به یاری مکانیسم تبدیل به صورتی دگرگون ظاهر می شود».(۸)

 از نظر سورئالیست ها یکی از راه های اصلی دست یابی به واقعیت برتر و نهفته در ضمیر ناخودآگاه، بازنمایی رویاها در آثار هنری است.

 رویاها ماده خام و اولیه آثار بونوئل، و برای او دروازه و دریچه ای به سوی ناخودآگاه هستند. رویاهای بونوئل را می‌توان از نخستین تا واپسین اثرش با نگاهی روانکاوانه فیلم به فیلم تحلیل و بررسی کرد. از سورئالیسم انتزاعی آثار نخستین بونوئل در فیلم های «سگ آندلسی» و «عصر طلایی» که اغلب صحنه هایشان بر اساس رویاهای بونوئل و سالوادور دالی شکل گرفته اند؛ و در آن ها تجسم دقیقی از تمایلات واپس زده و حمله به تابوها و ارزش های قراردادی زندگی مطابق با نظریه فروید در مورد رویا قابل مشاهده است؛ تا سوررئالیسم آمیخته با واقع گرایی فیلم های بعدی اش مثلا در «صعود به آسمان» که در سکانس رویای آن، زن بَد نامی را در لباس عروسی می‌بینیم؛ که در واقع نوعی ریشخند و دهن‌کجی به تابوهای اخلاقی و عُرفی جامعه است و …

از سویی دیگر شیوه به تصویر کشیدن رویا در آثار بونوئل هم خاص و خلاقانه است. صحنه های رویا در سینمای بونوئل نه تنها فرا واقعی، انتزاعی و متمایز از صحنه های واقعی فیلم هایش نیستند؛ بلکه از ویژگی نمایش دقیق و کامل واقعیت بهره می برند. هیچ تمهید یا تروکاژ فاصله گذارانه ای در صحنه‌های رویا به چشم نمی‌خورند؛ به عبارت دیگر فیلم های بونوئل با سبک بصری ساده و فریبنده خود به شیوه ای خلاقانه، تماشاگر را فریب می دهند؛ و مرز میان واقعیت و رویا را مخدوش و غیر قابل تشخیص می‌کنند. بونوئل، با ظرافت و هوشمندی رویا و فراواقعیت را وارد ساختارِ واقع گرای فیلم هایش کرده، و رویاها در آثارش در حقیقت زاییده از بطن و متنِ زندگی روزمره هستند.  

انتقاد از کاتولیسم 

تحصیل در مدرسه یسوعی ها و رفتار سختگیرانه و خشن کشیش ها در کودکی، تاثیر عمیقی بر بونوئل بر جای گذاشت؛ و موجب شد که او تیغ برنده ی انتقادهای تند و گزنده اش را در فیلم‌هایش به سمت کلیسای کاتولیک بگیرد. اوج این رویکرد انتقادی را در فیلم «ویریدیانا» مشاهده می کنیم.

البته بونوئل به عنوان هنرمندی منزجر از تعصب و خشک اندیشی، حتی هنگام حمله به کاتولیسم هم رویکرد متعصبانه و انعطاف ناپذیری ندارد. بونوئل در بخشی از گفتگوی طولانی‌اش با ماکس اوب(نویسنده و منتقد اسپانیایی و از دوستان نزدیکش) می گوید: «هر چه مسیحی نباشد با من بیگانه است؛ و دست کم از نظر فرهنگی با هر چیز غیر مسیحی مخالفم». او در مورد جنجال های پیرامون نمایش «ویریدیانا» هم می‌گوید: «… وقتی آدم ۶۱ ساله است دیگر میلی ندارد که کودکانه رفتار کند؛ و چون از تعصب، بَری هستم، نمی‌خواهم در جنجال و رسوایی که فیلم به پاکرده شرکت داشته باشم…» (۹)  

بونوئل توجه تماشاگر را به عدم تناسب فرامین رستگارانه کاتولیسم با سرشت لذت جو، سلطه‌گر و قدرت طلب انسان جلب می‌کند. غریزه محوری، درنده خویی و شرارتی درونی که از نظر بونوئل، نه منشاء و مبنایی طبقاتی، بلکه ریشه در ضمیر ناخودآگاه انسان دارد؛ به همین دلیل در فیلم «ویریدیانا» همان بروز و ظهور خوی حیوانی و وحشی در شخصیتی چون دون خایمه بورژوا را به نوعی دیگر در گداهای مفلوک فیلم مشاهده می‌کنیم. 

 بونوئل در تحلیل آموزه های کاتولیسم در فیلم هایش، پیش از هر چیز تحجر و تعصب دین مدارانه را نقد می کند؛ و لزوم دستیابی به تعادلی واقع بینانه و انعطاف پذیر میان آموزه های کاتولیسم و خوی و سرشت واقعی و درونی انسان و مقتضیات جامعه پیرامونی اش را متذکر می شود.

بونوئل می‌گوید: «آدمی می‌تواند کمابیش مسیحی باشد اما فرد کاملا معصوم و پاک محکوم به شکست است».(۱۰) ویریدیانای راهبه در فیلم «ویریدیانا»، سیمون قدیس در فیلم «سیمون صحرایی» و کشیش نازارین در فیلم «نازارین» همان افراد کاملا پاک و معصومند؛ که درک و برداشت انتزاعی‌شان از آموزه‌های دینی، آنها را در برابر تهاجم و تعدی جامعه پیرامون، بی دفاع و آسیب‌پذیر و سرانجام ناگزیر از تغییر می‌کند.

البته بونوئل در آثارش در کنار نقد آموزه های کاتولیسم (یا حتی بیش از آن)، منتقد عملکرد فریبکارانه مقدس مآبانِ کلیسا به عنوان اصلی ترین مدافع و تامین کننده منافع و مطامع بورژوازی است. بونوئل بی هیچ اغماض و ترحمی به  متظاهران و کاسبکارانِ مقدس نمای عصرِ خود حمله می کرد. ریاکارانی که مردم را در برابر ظلم و تبعیض به سکوت و انفعالی به ظاهر دین مدارانه فرا می خواندند؛ و پذیرش و تحمل رنجها و قید و بندها را راهی برای رستگاری معرفی می کردند؛ و خود بی هیچ قید و بندی، غرق در کام گیری از دنیا، در حال معامله با اهرم های فاسد، قدرت و ثروت بودند.

موضع بونوئل در برابر کلیسای کاتولیک هم مانند دیدگاهش در مورد بسیاری از مفاهیم و پدیده ها(همچون سورئالیستی راستین)کیفیت متناقضی دارد. رابرت استم به خوبی به این تناقض اشاره می‌کند و می‌نویسد: «بونوئل آشکارا علیه مذهب حرف می‌زند؛ اما در خفا مجذوب آن است. او رابطه ای همچون خون آشام ها با کلیسا دارد. از همان چیزی که به آن حمله ور می شود، تغذیه می کند. مسیحیت برای او منبعی از ‏ایماژها و سرچشمه الهام ها است». (۱۱)

حمله به بورژوازی

بونوئل متولد و پرورش یافته ی خانواده‌ای بورژوا بود؛ و در نتیجه در آثارش با شناخت دقیق و کاملی، بورژوازی را مورد تهاجم و ریشخند خود قرار می‌داد. 

بونوئل از همان نخستین آثارش به بورژوازی پرداخته است. در «سگ آندلسی» لاشه  پوسیده الاغ ها در داخل پیانو(به عنوان نمادِ بورژوازی) تمثیلی از فساد و اضمحلال طبقه بورژوا است.

بونوئل در «عصر طلایی» که آن را داستان عشقی جنون آمیز خوانده اند؛ هم دست از نواختن طبقه بورژوا برنداشته است. چرا که عشق نه تنها در نظام ارزش گذاری بورژوایی جایگاهی ندارد، بلکه حتی تقبیح هم می‌شود. دلیل اصلی تنفر بورژواها از «عشق» این است که عاشق گاه برای رسیدن به معشوق باید از تمامی منافع خود چشم پوشی کند؛ و این از نظر یک بورژوا، خطا و گناهی نفرت انگیز و غیر قابل بخشش است. به همین دلیل در سراسر «عصر طلایی» تلاش بی وقفه بورژوازی و نیروهای حافظ منافعش(کشیش ها و پلیس)، در جلوگیری از وصال عاشق و معشوقِ فیلم است. علاوه بر سگ آندلسی و عصر طلایی نقد و ریشخند بورژوازی در ملک الموت، خاطرات یک مستخدمه ، جذابیت پنهان بورژوازی و تریستانا بیش از سایر آثار بونوئل به چشم می‌آید .

این هجوم به آداب و ارزش‌های طبقه بورژوا بیش از هر چیز، ریشه در چپ گرایی بونوئل دارد. برملا کردن پلشتی های طبقه ای که از دیدگاه بونوئل، انگل وار و ظالمانه، منافع نامشروع خود را با پشتیبانی کلیسا و حمایت قانون تامین می سازد.

با گذشت ۳۷ سال از درگذشت بونوئل با شگفتی در می‌یابیم که چقدر مضامین فیلم هایش هنوز به روز ، تازه و کاربردی هستند؛ و نه تنها گذر سالیان از اهمیتشان کم نکرده، بلکه حتی ایده ها و مضامین آثار این فیلمساز بزرگ تاثیرگذارتر و ملموس تر شده اند.

پانویس:

۱-دادا و سورئالیسم، سی بیکزبی، ترجمه حسن افشار، نشر مرکز

۲ و ۳ و ۴ و۵ – آخرین نفس هایم ، لوئیس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی، انتشارات هوش و ابتکار

۶ و ۷ و ۸-اصول روانکاوی فروید، ارنست جونز، ترجمه هاشم رضی، انتشارات کاوه

۹-لوئیس بونوئل، فردی بوش، ترجمه مصطفی اسلامیه، انتشارات سازمان جشن هنر

۱۰ و ۱۱-مقاله هیچکاک و بونوئل: میل و قانون- رابرت استم- مترجم مسعود حقیقت ثابت -مجله سینما و ادبیات- شماره ۶۲-شهریور ۱۳۹۶